
پروفايل مدير
شهریور 1390
مرداد 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
آرشيو
از دسته : نو نوشته

به این آدرس ما هم سر بزنید
تجربه یک محیط زیبای آموزشی با کلی مطالب جالب و خواندنی
از دسته : نو نوشته

دختر: عزیزم
پسر: بله
دختر: تا حالا شده که بخواهی با هم نباشیم ؟
پسر: حتی فکرش را هم نکن
دختر: دوستم داری ؟
...........................پسر: البته، هر روز بیشتر از دیروز
دختر: تا حالا به من خیانت کردی ؟
پسر: نه ! برای چی میپرسی؟
دختر: منو میبوسی ؟
پسر: معلومه ! هر موقع که بتونم
دختر: منو کتک میزنی ؟
پسر: دیوانه شدی ؟
دختر: میتونم به تو اعتماد کنم ؟
پسر: بله
دختر: عزیزم
.
بعد از ازدواج
حالا از پائین به بالا بخوانید........لامصب کدوم باور کنیم
از دسته : بشنو از من
بابای ضدِ حاله ما داریم ؟؟!
____________________
رفته بودم ماموریت ،بعد از یه ماه که برگشتم،
بابامو تو فرودگاه دیدم با پیرهنِ مشکی!
ترسون لرزون رفتم جلو گفتم :
...سلام ! چی شده بابا ؟
گفت : هیچی ...!
گفتم : ترو خدا ...جانِ من راستشو بگو !
گفت : مامانت ...
بعدش یه مکثِ طولانی کرد!
همونجا زانو زدم ، یهو زد زیرِ خنده گفت :
..................برو به ادامه مطلب
داستان دوم :
یار گیری از اون دنیا !!
از دسته : چکنویس
از دسته : بشنو از من
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده....
فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی:
هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده !!!!!
از دسته : چکنویس
::. مطالب جالب و خواندنی .::

◄ قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است.
◄ هر اندیشه ی شایسته ای، به چهره انسان زیبائی می بخشد
◄وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد. ..
◄ بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید
◄شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد...
از دسته : پندانه
.: عاشقانه ها :.


بــــــا مـــن بمـــــــان ...
شراب خواستم... گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم.گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است " ... حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار ع...کسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد
یه حلقه توی چشم من ... یه حلقه توی دست تو ... هر چی بخوای همون میشم ... فقط نرو......
از دسته : بشنو از من

بهم گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم
گفتم : كجا عزیزم ؟
گفت : روي قلبت
گفتم : مگه مي توني
گفت : آره سخت نيست آسونه...
گفتم : باشه بنويس تا هميشه يادگاري بمونه... يه خنجر برداشت.. گفتم : اين چيه؟
گفت : حيـسسسس...
گفتم : بنويس ديگه چرا معطلي خنجر و برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوستت دارم
اون رفته اما هنوز زخم خنجرش يادگاري روي قلبم مونده
از دسته : بشنو از من

◘ دانــــه اشـــــک
با زمین مانده ام و تنهایی
دست بر زانوی غم ، سر به دو دست
سردي قطره ي لرزاني بر گوشه چشم ...و نگاهم حيران
خيره در پرده جادويي
دود سيگار كه بر آن مي افتد
سايه ساقه ي اندامي ....
همواره من و زندگي باهم خواهيم ماند و جاويدان جاويدان تا ابد ... « دکتر شریعتی »